تبلیغات
زاگرس
زاگرس
اندیشه نیک، گفتار نیک، کردار نیک
یکشنبه 31 مرداد 1389 :: نویسنده :
قطعنا نمی توان با صحبت های فروشنده به اصل بودن تلفن همراه اطمینان کرد .شما می توانید با وارد کردن شماره سریال تلفن همراه خود در این سایت(https://www.numberingplans.com/?page=analysis&sub=imeinr) و وارد کردن کد IMEI  تلفن همراه خود کشور سازنده تلفن همراه خود را ببینید . برای بدست آوردن کد IMEI تلفن همراه خود کد *#۰۶#  را در تلفن همراه وارد کنید و کدی که در صحفه نمایش نشان داده می شود را در فیلد سایت وارد کنید و آنالیز را بزنید و نتیجه را مشاهده کنید.



نوع مطلب : موبایل، 
برچسب ها :
یکشنبه 10 مرداد 1389 :: نویسنده :
ازدواج چیست ؟


 

http://www.seemorgh.com/images/p1.jpg

 

* ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند سعی دارند ازآن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند!

 فرانکلین

 

* زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار دارند.

 فرانسیس بیکن

 

 

* تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود!

 سامرست موام

 

* ازدواج با یک زن مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان می شوید..

 جین کر

 

* ازدواج برای کسانی که تصور می کنند صبح روز بعد از آن ، آدم دیگری می شوند موضوعی ناامیدکننده است.

 ساموئل راجرز

 

* مجردان بیشتر از متاهلین درباره زنان اطلاع دارند چون اگر نداشتند آنها هم ازدواج می کردند!

 اچ.ال.منکن

 

*مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.

 سینکلر لوییس

 

* قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود!

هلن رولان

 

 

* زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند... که نمی کنند. مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند... که می کنند!

 

* خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می کنند اسمش را می گذاریم عشق به استقلال اجتماعی اما وقتی مردان از ازدواج خودداری می کنند به آن می گوییم ترس از مسوولیت اجتماعی!

 وارن فارل

 

* اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می خواهی یک سال عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می خواهی مادام العمر در عذاب باشی ازدواج کن!

" ضرب المثل چینی

 

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 9 مرداد 1389 :: نویسنده :

از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد، نه آنچه را که آرزو داری،  زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار!

هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد.

خداوند اگر آرزویی در تو قرار داده،  بدان توانایی آن را در تو دیده است!

باران رحمت خدا همیشه می بارد،  تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم!

دوست داشتن یک نوع باوره، خوش به حال آن باوری که صادقانه باشد.

دوری فقط تعبیریست که فاصله ها از ما دارند، اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان!

زندگی حکمت اوست، زندگی دفتری از حادثه هاست، چند برگی را تو برگ می زنی و مابقی را قسمت!




نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی، 
برچسب ها :
شنبه 9 مرداد 1389 :: نویسنده :

نکته های کوچک زندگی

* وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.   

*  یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.  

* مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر. 

* اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.  

* هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی .  

* یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است. 

* هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند. 

* از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است. 

* در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.  

* وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟" 

* هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن. 

* هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.  

* با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن. 

* وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.  

* هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.  

* راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.  

* هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.  

* شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.   

* سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "   

* هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.  

* چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.   

* وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.   

* هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.  

* وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.   

 

* در حمام آواز بخوان.  

* در روز تولدت درختی بکار. 

* طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.  

* بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

* فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.  

* ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.  

* هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.  

* شیر کم چرب بنوش. 

* هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.  

* فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.   

* از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس. 

* فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.

 

منبع: کتاب نکته های کوچک زندگی. اچ جکسون براون



نوع مطلب : نکته های کوچک زندگی، 
برچسب ها :
جمعه 25 تیر 1389 :: نویسنده :
 - «اگر نمی‌توانی بالا بروی، سیب باش تاافتادنت اندیشه‌ای را بالا برد.»
 - «ستایش‌گر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی
 اندیشه‌ها را.»
 - «ابراهیم‌وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبة ایمان خویش باش.»
 - «هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده‌است.»
 - «مردن هم همچون زیستن بهانه‌ای می‌خواهد.»
 - «,وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که می‌خواهی باش، چه به نماز
 ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.»(پس از شهادت)
 - «از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.»
 - «آنان که به هر ذلتی تن می‌دهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید
 تاریخند.»
 - «آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند،
 وگرنه یزیدی‌اند.»
 - «میوه‌های گوارا و معطر تاریخ، انسان‌هایی هستند که سعادت را به خاطر صعود
 به قلة عظمت به اعماق دره پرت کرده‌اند.»
 - «زیبایی به خوش سیرتی است نه به خوش صورتی.»
 - «ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را می‌سازند که بسوزد ولی
 معلم می‌سوزد که بسازد.»
 - «دوستدار هنرمندانی بوده‌ام که به جای خاتمکاری و کاشیکاری‌های ظریف و
 آرایش‌های رقیق و نازک‌کارانه، وقار کوهستان‌های لجوج و خشم طوفان‌های وحشی و
 ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشت‌های دهشتناک و خشن را
 سرمایة هنر خویش ساخته‌اند.»
 - «بگذار تاشیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشایدهر چند معنایش جز
 رنج و پریشانی نباشد؛اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن»
 - «انسان نقطه‌ای است بین دو بی نهایت بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته»
 - «سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر
 دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.»
 - «در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح که سیاهی شب همه جا را فراگرفته‌است که
 افسونگران چیره دست در گره‌ها می‌دمند و دوستان دشمن کام»
 - «نه، من هرگز نمی‌نالم؛ قرنها نالیدن بس است؛ می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر
 نتوانستم ، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است»


 - «آن«امانت»که خدا بر زمین و آسمانها و کوهها عرضه کردو از برداشتنش سر باز
 زدند و انسان برداشت،همین است.نه عشق است و نه معرفت است و نه
طاعت...«مسئولیت
 ساختن خویش»است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست
 می‌گیرد!...(هبوط)»


 - «در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای
 حسینی که آزاده زندگی کرد، می‌گریند»
 - «در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید .»


 - «حسین بیشتر از آب تشنهٔ لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم‌های تنش را
 نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.»


 - «برای شناختن هر مذهب باید خدایش را، کتابش را و پیغمبرش را و بهترین دست
 پرورده‌هایش را دید و شناخت.(فلسفهٔ انسان)»


 - «در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست، ولی در نماز پایان است.شاید این بدین
 معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.»


 - «در راه گم شدن از گمراه شدن بد تر است.(فلسفهٔ انسان)»


 - «آگاهی "نعمتی است که خدا به هرکس داده کاش نگیرد و به هر کس نداده کاش
 ندهد.(فلسفه انسان)»


 - «در داستان خلقت است که مسئولیت معنا پیدا می‌کند و اینکه عشق و عقل هر دو
 باید دست اندر کار باشند تا آدم بیدار شود و به بینایی برسد.»


 - «کسی که راه را غلط رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راه درست را
 بیابد تا آنکه در راه درست، غلط راه می‌رود.»


 - «به سه چیز تکیه نکن ، غرور ، دروغ و عشق ... آدم با غرور می‌تازد ... با
 دروغ می‌بازد و با عشق می‌میرد»


 - «اگر می‌خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع
 کنید»


 - سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست‌های نویسندگان، اگر بدانی ، خود
 می‌توانی نوشت.





نوع مطلب : دكتر شریعتی، 
برچسب ها :
جمعه 4 تیر 1389 :: نویسنده :

 قبل از ازدواج ؛ بعد از ازدواج



قبل از ازدواج
مرد: آره، دیگه نمی‌‌تونم بیش از این منتظر بمونم
زن: می‌‌خواهى من از پیشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!
زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟
مرد: نه! چرا چنین سوالى می‌‌کنی؟
زن: منو مسافرت می‌‌بری؟
مرد: مرتب!
زن: آیا منو می‌‌زنی؟
مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم !
زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟
.

.

.

: بعد از ازدواج
متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید !!





نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 29 خرداد 1389 :: نویسنده :

نه مرادم نه مریدم

نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی


تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

                                                                 مولانا جلال الدین رومی بلخی



نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 :: نویسنده :
دلیل قانع کننده!

مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد.
BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به ١٦٠ کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است ...

مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به ١٨٠ رسید و سپس ٢٠٠ را پشت سر گذاشت، از ٢٢٠ گذشت و به ٢٤٠ رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.

اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینکه به هشدار من توجهی نکردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر کرده و از دست پلیس فرار کردی. تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."


مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سال‌ها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر کشان پشت سرم دیدم، تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی"!

افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 :: نویسنده :
من بی حیا نیستم

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند.
بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد.
طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.
سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت ...
مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم ... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی ...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 :: نویسنده :
انتخاب نخست وزیر!

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند ...
چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید»

پادشاه بیرون رفت و در را بست.

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند.
اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.
نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود!
آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است.
او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد.
پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بیرون رفت!!!

و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند.
آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته!
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم».
آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»
مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟
نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛
هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».





نوع مطلب : داستان های جالب و واقعی، 
برچسب ها :
جمعه 17 اردیبهشت 1389 :: نویسنده :
دلخوشی
 
مردمان سیاه من چه پر غرور در برابر سایه های تو ..... کم می آورند!
مردمان سیاه من چه با شکوه در برابر حقیقت تو ....... عاشق می شوند!
مردمان سیاه من چه بی صدا در میان آسمان تو...
                                                     ...
                                                        ....
                                                             .. می
                                                                    بار
                                                                          ند.....
ق..
   ط...
    ر....
         ه........
                                          ق..
                                                  طر.....
                                                            ه.......
ق.....ط.......ر.......ه
                           ه
                             ه
                               ه
 به راستی که هنوز به عمق آسمان چشمهایت نرسیدم .آ...
                                                            آآآآ...
                                                                  بی....
خودت گفتی. تو که در بال پیراهن چشمهایت ابری نداری.تو چرا می لرزی .نکند .....
   نکند تو نیز عاشق باشی .
نکند تو نیز کم آورده باشی ... چه تصویر زیبایی!
می بار م می بار م.
می خندم ومی خندم. باز می باز مو می باز مو م ..با.. زم .خودمانیم .....کم می آورم .باااااا....
                                                                                         ززززززززز....
              عاشق می شوم.
 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
جمعه 17 اردیبهشت 1389 :: نویسنده :
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
 صخره ای کو که بدان آویزم
مثل اینست که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریك است
اندکی صبر سحر نزدیک است




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
جمعه 17 اردیبهشت 1389 :: نویسنده :

سخن اندیشمندان


ناپلئون بناپارت

ناپلئون بناپارت :

هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز .

آلبرت انیشتین

آلبرت انیشتین :

هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !

اسکار وایلد

اسکار وایلد :

همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .

آلبرت انیشتین

آلبرت انیشتین :

دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !

ناپلئون بناپارت

ناپلئون بناپارت :

مذهب چیزی است كه مانع كشته شدن پولدار بدست فقیر میشود .

Error! Filename not specified.

مارک تواین :

بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی !

Error! Filename not specified.

آلبرت انیشتین :

مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند .

جوزف استالین

ژوزف استالین :

مرگ یك نفر تراژدیه ، مرگ یك میلیون نفر آمار !

ماهاتما گاندی

ماهاتما گاندی :

آنچنان زندگی كن گویی كه فردا خواهی مرد ،آنچنان بیاموز گویی كه تا ابد زنده خواهی ماند.

البرت هوبارد

البرت هوبارد :

زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری.

آلبرت انیشتین

آلبرت انیشتین :

انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند .









ژان كوكتو

ژان كوكتو :

ما باید به شانس ایمان بیاوریم ،‌ تا كی میتوانیم موفقیت كسانی را كه دوستشان نداریم تفسیر كنیم ..

آیزاك آسیموف

آیزاك آسیموف :

زندگی لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،‌این میان انتقال رنج آور است .

ناپلئون بناپارت

ناپلئون :

اگر با دشمنی زیاد بجنگی ،‌ بعد از مدتی تمام استراتژی های تو را فرا میگیرد .

وینستون چرچیل

وینستون چرچیل :

پیروزی یعنی توانایی رفتن از یك شكست به شكست دیگر بدون از دست دادن اشتیاق



نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 17 اردیبهشت 1389 :: نویسنده :
گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته

و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات

جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست

چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .

کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند

چون او با پتروس چت می کرد.

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

پتروس دید که سد سوراخ شده

اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.

او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.

 پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت

 با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .

ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .

 ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .

کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل همیشه سوت و کور بود .

الان چند سالی است که

کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد

 او حتی مهمان خوانده هم ندارد.

 او حوصله ی مهمان ندارد.

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

به همین دلیل است که دیگر

در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد




نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 14 اردیبهشت 1389 :: نویسنده :

ابراز عشق یك عرب به همسرش:::::::عزیزم ، در صحرای قلبم تو تنها شتری


  به یارو می گن دگرگونی یعنی چه ؟ می گه یعنی این گونی نه . یك گونی دیگه

 

   تعریف دانشجو: موجودى نحیف، عصبى، بى پول و شبیه به انسان، كه از تخم مرغ، گوجه و نیكوتین تغذیه می كند و دشمنى عجیبى با كتاب دارد

 

  به غضنفر میگن نظرت راجع به مار چیه ؟ میگه حیون خوبیه فقط حیف که همش دُمه

 

  غضنفر هلو میخوره به هسته اش که میرسه یهو میگه : ای ول گردو هم داره


   بچه از باباش می پرسه: بابا! تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی می کنند یا با هم هستن؟ باباهه می گه: بچه جون! اگه زنها با شوهراشون یک جا باشن که اونجا دیگه بهشت نمی شه

 

   یه روز غضنفر داشته از جلوی یه دختره رد میشده.با سر میخوره زمین.برا ی اینکه کم نیاره به دختره میگه حرکتو داشتی؟


   به غضنفر می گن: فهمیدی زلزله اومد؟ می گه: نه! من روم اون ور بود


 
  به یارو میگن: كجا داری میری؟ میگه: دارم برمیگردم

 

   شخصی رفته بود آمپول بزند , آمپول زن میپرسد چپ یا راست ؟طرف میگوید آقا توروخدا سیاسی اش نكن، وسط بزن


 
  از یه کچل می پرسن اسم شامپوت چیه؟ می گه من از شیشه پاک کن استفاده می کنم


   غضنفر مربی فوتبال میشه شماره 10 رو میاره بیرون دو تا 5 می فرسته تو بازی





نوع مطلب : جوك و اس ام اس های جدید، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ :
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
« كسب درآمد از فروتل »
دوستانتان را به یك شغل پردرآمد و آسان دعوت كنید : « جزئیات »
Email:
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
فقط عضو شوید 5هزار تومان جایزه بگیرید
سایت ویژه بانوان